داستانی از مرحوم آیت الله بهجت – داستانهای عارفانه

آیت الله بهجت

 داستانی از مرحوم آیت الله بهجت:

روزی همراه یکی از آقایان که مسئول شهریه طلاب حوزه خوانسار بود به خدمت آقا ( آیت الله بهجت ) رفتیم.

آقا فرمودند نماینده مرحوم آقا سیدابوالحسن اصفهانی مساعده می داد به طلبه ها

و بعد که پول هایش تمام می شد مراجعه می کرد به بازاری ها و از آنها پولی دریافت می کرد

برای طلبه ها. پس از چند سالی که به همین منوال گذشت، آنها هم دیگر پول نداشتند به او بدهند.

این اواخر طوری شده بود که این بیچاره وقتی میخواست برود پول بگیرد به طلبه ها بدهد،

به هر مغازه ای که می رفت، جواب نه می شنید و بدتر از آن اینکه قبل از آنکه وارد آن مغازه شود و به آن مغازه برسد،

طرف می آمد و می گفت: آقا اینجا پیش ما نیا، پول نداریم به تو بدهیم.

پس از مدتی که اوضاع و احوال این طور بود، ایشان شب آمد خانه و خیلی ناراحت بود.

گفت من سلف (پیش فروش) نفروختم که حالا بیایم این کار را انجام بدهم. تا یک وقت می توانستم

انجام بدهم، انجام دادم. نامه می نویسم به آقا سید ابوالحسن که آقا من دیگر نیستم.

همین طور که داشت نامه می نوشت خوابش برد. در خواب دید مردم همه جمع اند.

خیلی صحنه معنوی ای بود. گفت چه خبر است؟ گفتند وجود مقدس حضرت بقیة الله تشریف دارند.

تا آمد جلو برود، جلویش را گرفتند. گفت چرا جلویم را می گیرید؟ گفتند: شما راه ندارید، حرت اجازه ندادند.

گفت: حرت اجازه ندادند به من؟ من سال های سال به حضرت خدمت کردم.

یک مرتبه شنید که خود حضرت فرمودند: بله خدمتگار ما بودی، اما دیگر الآن نیستی.

خیلی منقلب شد، گریه کرد. در حال گریه از خواب بیدار شد، دید در دستش قلم است. کاغذ را پاره کرد و به کارش ادامه داد.

این آقا که همراه ما بود همین طور داشت گریه می کرد. وقتی از خدمت آیت الله بهجت مرخص شدیم، گفت: فهمیدی چه شد؟ گفتم: نه. گفت والله امروز صبح از خانه که حرکت کردم بیایم، با خود گفتم که سلف نفروختم، به من چه که بروم دنبال کار حوزه خوانسار؟! از این کار استعفا می دهم.

 

ویژه نامه هفتمین یادبود ارتحال ملکوتی آیت الله بهجت

.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سه + سه =